تبلیغات
باغ ارغوان - راز کبوتری که خبر از شهید گمنام آورده بود
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : زهره
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی

دریافت کد موسیقی

کد موزیک آنلاین برای وبگاه

باغ ارغوان




پس از روزهای جنگ، ایامی که تقریباً همه رزمنده‌ها به شهرهایشان بازگشتند، عده‌ای همچنان در بیایان‌های تفتیده جنوب ماندند. کارهای ناتمامی مانده بود که آنها را به خود می‌کشید. یافتن پیکرهای شهدایی که اکنون خانواده‌هایشان بیش از روزهای دفاع، منتظر بازگشت‌شان نشسته‌اند. چرا که دیگر رزمندگان، یا خودشان آمده‌اند یا پیکرهایشان، اما این لاله‌ها نه خودشان بازگشتند و نه …؛ اینان اکنون در پی تقدیم هدیه‌ای برای مادران این مردان بودند. آن هم در روزها و شب‌هایی پی‌‌در‌پی.

مطلبی که در ادامه می‌خوانید، خاطره‌ای از شهید «علی محمودوند» از علمداران تفحص است که به روایت کتاب «شهید گمنام» در ادامه می‌آید:

تابستان ۷۳ بود؛ آفتاب، بسیار داغ بود؛ بچه‌ها در گرمایی طاقت‌فرسا در جستجوی پیکر شهدا بودند؛ نزدیک ظهر بچه‌ها می‌خواستند قدری استراحت کنند؛ چنگک بیل مکانیکی را در زمین فرو کردیم و رفتیم کنار کُلمن آب نشستیم. در آن گرمای طاقت‌فرسا ناگهان دیدم یک کبوتر سفید و زیبا، بال و پر زنان آمد و روی چنگک بیل نشست. بعد هم شروع کرد به نوک زدن به بیل. همه با تعجب به این صحنه نگاه می‌کردیم.

یکی از رفقا ظرف آبی را برداشت و جلوی کبوتر قرار داد. کبوتر به کنار ظرف آب آمد. بعد نگاهی به آب کرد و نگاهی به ما! مجدداً پرید و رفت روی بیل نشست؛ دوباره به بیل نوک زد؛ صحنه بسیار عجیبی بود؛ یکی از بچه‌ها گفت: «بابا به خدا یه حکمتی تو کار این کبوتر هست!».

با بچه‌ها به سمت بیل رفتیم تا کار را شروع کنیم؛ با اولین بیلی که به زمین خورد، سر یک شهید با کلاه آهنی بیرون آمد! در حالی که موهای شهید هنوز به جمجمه باقی مانده بود! سربند یا زیارت یا شهادت هنوز روی پیشانی شهید به چشم می‌خورد. بچه‌ها با بیل دستی تمام پیکر شهید را که تقریباً سالم بود، خارج کردند. هر چه تلاش کردیم و هر چه خاک را غربال کردیم اثری از پلاک شهید نبود.

* شهید بیست ویکم

مدتی بعد در منطقه فکه به یک گلستان دسته جمعی از شهدا رسیدیم؛ تعدادی شهید را داخل یک گودال ریخته بودند؛ روز اول هفت شهید را خارج کردیم و برگشتیم؛ روز بعد سیزده شهید دیگر را از آنجا خارج کردیم؛ اما نکته عجیب شهید بیست و یکم بود!

با سرنیزه اطراف شهید را کاملاً خالی کردیم؛ خاک‌ها را کنار زدیم؛ لباس کامل، دکمه‌های لباس بسته، بند حمایل و تجهیزات، خشاب ، قمقمه، یک فانسخه به تجهیزات و یک فانسخه به پیکر، جوراب و… خلاصه همه چیز کامل بود اما! کسی داخل این لباس نبود. نه استخوانی و نه … هیچ چیزی نبود. گویی ملائک خدا جسم و روح او را با خود برده بودند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 17 مهر 1392 :: نویسنده : زهره
نظرات ()
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:41 ب.ظ
It's very effortless to find out any topic on net as compared to textbooks, as I found this article at this web
page.
شنبه 14 مرداد 1396 07:25 ب.ظ
This article presents clear idea in favor of the new visitors of blogging, that actually how to do running a blog.
سه شنبه 3 مرداد 1396 07:48 ب.ظ
You should be a part of a contest for one of the best blogs online.
I am going to highly recommend this blog!
جمعه 8 اردیبهشت 1396 04:34 ب.ظ
What's Taking place i'm new to this, I stumbled upon this I
have found It absolutely useful and it has aided me out loads.
I hope to give a contribution & help different users like its
helped me. Great job.
سه شنبه 29 فروردین 1396 05:25 ق.ظ
Hi there! This post couldn't be written any better!
Reading this post reminds me of my good old room mate! He always kept talking about this.

I will forward this article to him. Pretty sure he will have a good read.

Thanks for sharing!
جمعه 25 فروردین 1396 08:41 ق.ظ
Whoa! This blog looks just like my old one! It's on a completely different subject but it has pretty much the
same layout and design. Wonderful choice of colors!
جمعه 18 فروردین 1396 04:32 ب.ظ
This information is priceless. How can I find out more?
شنبه 12 فروردین 1396 04:08 ق.ظ
An outstanding share! I've just forwarded this onto a friend who
had been doing a little homework on this. And he in fact bought me breakfast simply because I found it for him...
lol. So allow me to reword this.... Thanks for the meal!! But
yeah, thanks for spending the time to talk about this
subject here on your web site.
پنجشنبه 18 مهر 1392 10:21 ق.ظ
سلام عزیزم من عاشق وبلاگ نویسیم هر روز میام به وبلاگ های میهن سر می زنم خیلی خوشم اومد از وبلاگت اگر مایلی بیا با هم بلینکیم تا آدرستو داشته باشم بتونم هر روز بهت سر بزنم
زهره سلام لطف کردید به کلبه من سرزدید.ممنون
چهارشنبه 17 مهر 1392 10:51 ب.ظ
سلام وبلاگ زیبایی داری برای افزایش بازدید وبلاگت میتونی به آدرس زیر ثبتش کنی تا من و بقیه بازدید کنندگان بتونیم هر روز بهت سر بزنیم محلی که وبلاگتو ثبت میکنی بزرگترین دایرکتوری وبلاگ نویسان ایران هست و پر بازدید ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر