تبلیغات
باغ ارغوان - خاطرات اسارت
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : زهره
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دریافت کد پیغام خوش آمدگویی

دریافت کد موسیقی

کد موزیک آنلاین برای وبگاه

باغ ارغوان





روزی كه دلم برای اسارت تنگ شد

ده سال از جوانی اش را در اردوگاههای رژیم بعث جا گذاشت و روزهای پرخاطره تلخ و شیرین اسارت را كوله بار شانه های خسته اش كرد و دو سال پس از پایان جنگ، بار دیگر تصویر وطن در قاب چشمانش نقش بست...

علیرضا جاویدی قطره ای از دریای ناگفته هایش می گوید:


ده سال اسارت، یادگار جنگ
دانشجوی خلبانی بودم كه انقلاب پیروز شد. رفتم سربازی و سال 59 كه جنگ آغاز شد به نفت شهر اعزام شدم. نبرد سختی را با دشمن داشتیم. مهمات تمام شده بود و مجبور شدیم عقب نشینی كنیم. همانجا بود كه اسیر شدم و سال 69 پس از تحمل ده سال اسارت به كشور بازگشتم.

یك حكومت ایرانی در اردوگاههای عراقی
اردوگاه برای خودش یك حكوت دولت بود؛ هر كس وظیفه ای به عهده داشت و سعی می كرد به دیگران كمك كند. حاج آقا ابوترابی با بحث های سیاسی اش ذهن ها را روشن ترمی كرد و بچه ها را مقاوم تر. گاهی نیاز بود كه برخی انرژی بگیرند و ناراحتی های روحی كه در اثر اسارت و شكنجه پیدا كرده بودند، التیام یابد. حاج آقا اینجا بود كه به داد بچه ها می رسید و انرژی دوباره ای به آنها می بخشید.


ده سال اسارت، ده سال فقط آش!
تلاش می كردیم كه مسائل را برای خودمان شیرین كنیم. ده سال تمام غذای ما آش بود. اما برای همان غذا هم دلتنگ می شدیم. هر روز انگار طعم آش با روز گذشته برایمان فرق داشت و از خوردنش احساس بدی نداشتیم. روزگار سختی بود اما همراه با درس های شیرین.

شعرهایی كه درهای بهشت را می گشود
من بیشتر كارهای فرهنگی انجام می دادم. شعر می گفتم و نمایشنامه می نوشتم. "كوچه دلها" را همان روزها نوشتم و اشعار زیادی سرودم. گاهی با شعرهایم اسرا را می خنداندم. وقتی این اتفاق می افتاد گویی درهای بهشت را به رویم باز می كردند.

ورزش های یواشكی
بچه ها هر روز ورزش می كردند اما یواشكی. اجازه نمی دادند. گاهی زیر پتو می رفتند و نرمش می كردند. یك روز آمدم داخل آسایشگاه و دیدم همه ناراحت گوشه ای خزیده اند و خبری از آن ورزش صبحگاهی نیست. پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ گفتند كه عراق به یكی از مناطق حمله شدیدی داشته. كاغذ و قلم را برداشتم و با گفتن شعری برای آنها سعی كردم روحیه تازه ای پیدا كنند و خود را نبازند. شعر تاثیر خود را گذاشت و من خدا را بخاطر این موضوع شكر كردم.

از اسارت تا شفاعت
وقتی می خواستیم به ایران برگردیم، من شروع كردم به نماز خواندن در گوشه گوشه ی اردوگاه. بچه ها گفتند دیوانه شده ای؟! گفتم: می خواهم این زمین روز قیامت شهادت بدهد كه ده سال از عمرم را روی آن گذراندم شاید همین شفیع من در روز قیامت باشد...

معنویتی كه دیگر هیچ كجا پیدا نشد...
یادم می آید آخرین روز اسارت به بچه ها گفتم روزی می رسد كه دلمان برای همین روزهای اسارت تنگ شود. اگرچه روزهای سختی بود اما لحظه به لحظه اش انسان ساز بود و معنویت خاصی داشت، معنویتی كه شاید دیگر در هیچ زمان و مكانی نتوان آن را پیدا كرد
...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 31 شهریور 1391 :: نویسنده : زهره
نظرات ()
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:29 ب.ظ
I am sure this paragraph has touched all the internet visitors, its
really really nice paragraph on building up new website.
سه شنبه 3 مرداد 1396 06:56 ب.ظ
I blog frequently and I seriously appreciate your content.
This great article has really peaked my interest. I will book mark your blog and keep checking for new details about once a week.
I subscribed to your RSS feed too.
جمعه 25 فروردین 1396 06:36 ق.ظ
Hello there! Do you know if they make any plugins to
safeguard against hackers? I'm kinda paranoid about losing everything I've
worked hard on. Any tips?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر